مطلب ارسالی از آقای قادری
دیر کرده بود . هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی آمد .
نگرانش شدند و رفتند دنبالش . دیدند بچه ای را سوار
کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی میکند . گفتند :
"از شما بعید است ، نماز دیر شد ." رو به بچّه کرد و گفت :
"شترت را با چند گردو عوض میکنی ؟ "
بچّه چیزی گفت .
گفت : "بروید گردو بیاورید و مرا بخرید ."
کودک میخندید ، پیامبر هم .
[ سهشنبه 03 بهمن 1391 ] [ 11:17 ] [ علي اصغر ]
[
ارسال نظر(1)
]