ابلیس و خدا

 
شب در طلسم پنجره وامانده بود و من
بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

از آن همه غریو غرورِ پلنگیم
یک دره انعکاس صدا مانده بود و من

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آن خانه ، هم شراب
...
اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

آنجا که پلک پنجره را خواب بسته بود
انبوهِ گیسوان رها مانده بود و من

بت بود یا خدای پرستش کدامیک ؟
حیرت به چشمِ قبله نما مانده بود و من

تا شیشۀ مشبکِ پرهیز بکشند
سنگی در آستین خطا مانده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید
تردیدها و دغدغه ها مانده بود و من

می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم
یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

فردا که آن برهنۀ معصوم رفته بود
ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

قادري


[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 14:18 ] [ علي اصغر ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران