مرکز اسناد و آقای سلیمان زاده
دیدار با یک یار قدیمی یک روز گرفته زمستانی که گمان میکنی نه کسی را می شناسی و نه کسی تورا می شناسد و سرگرم ورق زدن اوراقی هستی که قرار است بخشی از پایان نامه ات باشد ناگهان یک نفر نامت را صدا می زند با تعجب برمیگردی و می پرسی ببخشی با من بودید .ان شخص هم با لبخندی که درآن آشنایی موج می زند می پرسد مگر شما خانم.....نیستید.شما هم ضمن اینکه در زوایای تاریک ذهن دنبال ردپایی از آشنایی میگردید می گویید چرا ولی به جا نمی آرم.یکباره نام تبریز و کلاس تاریخ 76 شما را به دوازده سال پیش آخرین سالتحصیل در تبریز می برد بله امروز در مرکز اسناد و کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بسیار اتفاقی اقای سلیمانزاده را ملاقات کردم.خیلی تغییر کرده هم ظاهرش و هم نگاهش به زندگی قیافه یک مرد کامل و جا افتاده را پیدا کرده و شخصیت یک دکترای تاریخ را.کماکان مجرد است حدود یک ساعت با یکدیگر از هر دری سخن گفتیم دوازده سال گذشته اما حرفهای مشترکی که ما بچه های تاریخ هفتاد وشش را به هم وصل می کند از ردپای گذر زمان در امان مانده اند.
(حسین پور)