هفته معلم مبارکباد

هفته معلم بهانه ای است برای یادکردن از دلسوز ترین ، مهربانترین ، فداکارترین ، خوشرو ترین و گمنامترین انسانهای روی زمین . انسانهائی که تمام بی عدالتی ها و نابرابریها را می بینند و با ورودشان از در کلاس درس همه را به باد فراموشی می سپارند و آنچه را که در پنجه دارند به طبق اخلاص می گذارند . کلاس درس مدرسه ، موزه فرهنگ جامعه است . بچه هایی از خانواده های مختلف با فرهنگهای مختلف ، وضع اقتصادی مختلف ، مشکلات خانوادگی مختلف ، اختلافات خانوادگی مختلف همه و همه در یک کلاس جمع شده اند و معلمی که هیچ وقت رنگ عدالت را ندیده قرار است در بین این بچه ها به عدالت رفتار کند . از کفشهای پاره پاره یکی گرفته تا موهای مدل قارچی یکی دیگر ، از چشمان کبود یکی که [ به خاطر دعوای پدر و مادرش تا صبح گریه کرده ] گرفته تا چشمان از حدقه بیرون درآمده یکی که [ صبح از خواب بیدار نشده با التماسهای مادرش سه لیوان شیر عسل و شیر خرما و شیر کاکائو خورده ] ، از لبهای ترکیده یکی که به خاطر برگرداندن پاکت خالی کمک به مدرسه بغض گلویش را پاره می کند گرفته تا لبهای سرخ یکی که پنجاه تومانی ناقابلی که لای پاکت کمک به مدرسه اش گذاشته شده است ، از لکنت زبان یکی که برای پس دادن درسی که ساعتها برایش وقت گذاشته گرفته تا زبان بلبل یکی که حاضر است مطالب درسی را یکبار هم به زبان انگلیسی تحویل دهد و هزاران تفاوت از زمین تا آسمان دیگر . آری معلم باید در این بازار مکاره عدالت برقرار کند ، همه را به یک چشم ببیند مگر می شود این تفاوتها را نادیده گرفت ؟ مگر می شود بی تفاوت بود ؟ مگر می شود چشمانت موقع تدریس به انگشتان سرخ از نوک کفش بیرون درآمده نوجوانی بخورد و لرزشی به دلت راه ندهی ؟ مگر می شود .... ؟ شاید بشود اما نه برای معلم . معلم با تک تک این ماجراها زندگی میکند . دلش می لرزد بغض گلویش را می گیرد در باطن با تمام مشکلات شاگردانش شریک می شود . می داند که یک با یک برابر نیست ، اما با بغض فروخورده درونش پای تخته فریاد می زند که یک با یک برابر است .
روز معلم بر تک تک معلمان عزیز و علی الخصوص بر همکلاسیهای معلم گرامی باد . ( موسوی )
معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها ....لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشهای ديگر «جوانان» را ورق می زد
:
)
برای اينکه بيخود هایو هو می کرد و با آن شور بیپايان
تساويهای جبری را نشان میداد
معلم با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکیبرخاست
هميشه
يک نفر بايد بپاخيزد....
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت: اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگرديد؟
يا چهکس ديوار چينها را بنا میکرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم میگشت؟
يا که زير ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با يک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت
بچهها در جزوههای خويش بنويسيد:
یک با یک برابر نیست... ( زنده یاد خسرو گلسرخی