داستانيه اين زندگي

 پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز
همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .
پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"
 

...اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .
"خوش شانسی ؟
بد شانسی ؟
کسی چـــه میداند ؟"
هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است .
 
(قادری)
[ دوشنبه 15 آبان 1391 ] [ 13:57 ] [ علي اصغر ]

شعر حميد مصدق و جوابيه فروغ

شعر زيباي سيب ( حميد مصدق )

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 


 " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

 

 

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

جوابيه زيباي جواد نوروزي به اين دو شاعر

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای

 روی خاک افتاده

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالها هست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق ،قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

 

 

[ دوشنبه 15 آبان 1391 ] [ 08:42 ] [ tarikh76 ]

عيد غدير مباركباد

عيد غدير بر همه همكلاسيهاي عزيز مباركباد

موسوي

[ جمعه 12 آبان 1391 ] [ 17:36 ] [ tarikh76 ]

اندر احوالات بچه ها

سلام

در ابتدا عيد غدير رو به همكلاسيهاي خوب تبريك ميگم و اميدوارم هر روزتون سرشار از شادي و كاميابي باشه. يه موضوعي رو يكي از آشنايان چند روز پيش تعريف ميكرد ديدم با توجه به اينكه اكثرتون صاحب بچه هستينو هنوز اخماتون تو همه به شما هم بگم . تعريف ميكرد تا قبل از پخش مجموعه كلاه قرمزي امسال از تلويزيون هر وقت به دخترم آيدا ميگفتم جيگر بابا كيه بيدرنگ ميگفت آيدا اما بعد از پخش كلاه قرمزي هر وقت بهش ميگم جيگر بابا كيه ميگه «مامان»

شاد باشيد(قادري) 

[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 16:41 ] [ علي اصغر ]

هم اكنون منتظر ياري سبزتان هستیم

سلام

عرض ادب خدمت سروران و رفقاي مورخ/ با توجه به اينكه همشاگرديهاي عزيز هر كدوم در حوزه تاريخ صاحبنظر هستن و از اونجايي كه يكي از حوزه هاي كاري حقير نقد برنامه ها و فيلمها و سريال هاي تلويزيونيه  نقد دوستانو در برنامه هاي مختلف بويژه تاريخي  بر دو ديده ميذاريم  و اشكالات و انتقاداتتون رو در اختيار عوامل توليد و مسوولان صداوسيما قرار ميديم. مخلص شما قادري 

[ دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 16:21 ] [ علي اصغر ]

دلتنگي ( مطلب ارسالی از آقای قادری)

سلام و عرض ادب به دوستاي  خوب قديمي

سالهاست كه توفيق زيارت دوستان از ما سلب شده / امروز در حال جستجوي اسم دوستان بودم كه به اين وبلاگ برخوردم/ چه كار خوبي كردن دوستايي كه اين وبو راه انداختن. از اينكه ديدم بچه ها، بچه هاشون بزرگ شده و وقت ازدواجشونه خيلي خوشحال شدم. از اينكه بازم ديدم يه عده اي ادامه تحصيل دادنو رفتن بالابالاها خوشحال تر شدم . كاش ميشد يه ديدارخانوادگي ميذاشتيم همديگه رو ميديديم اونم تو تبريز. و اي كاش ميشد همه دوستان تو اين وب حضور داشتن كه بازم خوشحال تر ميشديم. اين سالها هر سفري كه پيش اومد و هر شهري كه رفتم يادي از دوست همكلاسيي كردم كه از اون شهر راهي دانشگاه ميشد. البته نشستهاي مختلفي از دانشجويان فارغ التحصيل به بهانه هاي مختلف در تهران برگزار ميشه كه جاي همكلاسيهاي ما خاليه.به جز اين عكس دسته جمعي كه خيلي هم وضوح نداره عكساي ديگه اي از دوستان نديدم اي كاش عكساي بيشتري از اون دوران و حال از دوستان ببينيم و چه خوبه دوستان محل سكونت و كارشونو بگن . شايد تو سفرايي كه پيش مياد بشه زيارتشون كرد يا اينكه كمكي كاري براي دوستان انجام داد. هميشه شاد و تندرست باشيد.به اميد ديدار. علي اصغر قادري7/8/91 تهران

[ یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 13:02 ] [ علي اصغر ]

فاطمه و کوثر

فاطمه و کوثر خانم 9 و 3 ساله فرزندان خانم  اشرف یاوری

[ دوشنبه 01 آبان 1391 ] [ 08:16 ] [ tarikh76 ]

دولت عثماني و سلطان سليمان

اخيرا در پي نمايش سريال حريم سلطان در جم تي وي كه به شرح زندگي سلطان سليمان عثماني اختصاص دارد احتمالا سئوالات زيادي در مورد سلطان سليمان و دولت عثماني از سوي دانش آموزان در كلاسهاي درس تاريخ مطرح شود لذا جهت يادآوري همكاران عزيز تاريخچه مختصري در مورد دولت عثماني در اين مقال آورده شده است اميد است مورد توجه و استفاده همكلاسيها و همكاران عزيز واقع گردد .

امپراتوری عثمانی یک قدرت سیاسی امپراتوری بود که از ۱۲۹۹ تا ۱۹۲۲ میلادی در منطقه مدیترانه حکومت می‌کرد. این امپراتوری در اوج قدرت خود (قرن ۱۶ میلادی) مناطق آسیای کوچک، اکثر خاورمیانه، قسمت‌هایی از شمال آفریقا، قسمت جنوب شرقی اروپا تا قفقاز را شامل می‌شد. قلمرو رسمی حکومت عثمانی در اوج قدرت به ۵/۶ میلیون کیلومتر مربع می‌رسید.

عثمانیان شاخه‌ای از ترکمنها (طایقه قایی) بودند که در اواخر امپراتوری سلجوقیان ازترکستان به آسیای صغیر کوچ کردند. در آن زمان سلجوقیان روم که قسمتی از سلسله دولتهای سلجوقی بودند در این سرزمین فرمان می‌راندند. ترکان عثمانی اندک اندک در نواحی غرب آناتولی به یک قدرت منطقه‌ای و متحد سلاجقه تبدیل شدند وبعدا جانشین سلجوقیان گشتند. ایشان نام خود را از عثمان اول پسر ارطغرل که رهبر ایل ایشان بود گرفته بودند.

یکی از سلاطین سرشناس ایشان سلطان محمد دوم معروف به سلطان محمد فاتح، بود که توانست با تصرف قسطنطنیه (استانبول) به فرمانروائی امپراتوری روم شرقی پایان دهد. تاریخنگاران این زمان را پایان قرون وسطی و آغازرنسانس می‌دانند.

سلطان سلیم نوهٔ سلطان محمد فاتح بود که در جنگ چالدرانشاه اسماعیل اول صفوی را در سال ۱۵۱۴ میلادی شکست داد و عثمانی بر مناطق غربی ایران دست یافت در نتیجه نواحی غرب ایران که شامل آذربایجان، سرزمین کردستان، و عراق بود از ایران جدا شد. در جنگ‌های بعدی آذربایجان به ایران برگردانده شد ولی سرزمین کردستان و عراق دراشغال عثمانی باقی ماندند.

 

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 08:21 ] [ tarikh76 ]

یاد آن آموزگار ساده پوش

 

اولین روز دبستان باز گرد                         کودکی ها شاد خندان باز گرد   

باز گرد ای خاطرات کودکی                        بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند                              یاد گاران کهن مانا ترند

درس های سال اول ساده بود                     آب را، بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وخروس                       روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است                      سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود                     فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز سرمای شدید                       ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا میشدیم                        ما پر از تصمیم کبرا میشدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم                    یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت               دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود                          برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ             خش خش جارویی با پاروی برگ

همکلاسی های مــــن یادم کنید                بــــاز هم در کوچه فریادم کنید

همکـــــلاسیــهای درد و رنـج کار                بچــــه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگــــار ســــرد                کودکــــان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبــــود                جــــمع بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچـــک میشدیم             لااقل یک روز کـودک میشدیم

یاد آن آموزگاران سـاده پوش                  یــاد آن گــچ ها بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر                   یاد درس و آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من                 باز گرد این مشق ها  را خط بزن

(عرفانی)

[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 21:37 ] [ tarikh76 ]

تسلیت به مردم آذر بایجان

شنبه بود، آغاز هفته ای برای ما و پایانی برای همه هفته های عمرت

غمت آوار می شود بر سرم، و آرزوهایی که اینک زیر خاک

مدفون اند و روزه ای که هرگز افطار نشد.

 

مردم زلزله زده آذربایجان ما راهم در غم از دست دادن عزیزانتان شریک بدانید .

 (عرفانی )

[ یکشنبه 22 مرداد 1391 ] [ 14:20 ] [ tarikh76 ]
صفحه قبل1...1213141516...20صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران