خاطرات خانم حسین پور

امسال تقی به توقی خورد و من هم رفتم خارج .رفتم کشور سریلانکا که در جزبره ای است در کنار هندوستان.یک جزیره بسیار زیبا در کنار اقیانوس هند که به بهشت روی زمین معروف است چرا که درین کشور تغییر فصل معنا ندارد و به عبارتی همیشه بهار است.سریلانکا آنقدر سرسبز است که وقتی به ایران برمی گردی احسای می کنی به یک کشور لم یزرع و بیابانی وارد شده ای.بیشتر مردم این کشور بودایی هستند اما 15 درصد مسیحی و پنج درصد مسلمان دارد.چیزی که بسیار مایه تعجب من شد این بود که درین کشور تعصب مذهبی وجود ندارد.به عنوان مثال در یکی از خیابانهای نورالیا یک مسجد و یک کلیسا و یک تمپل بودایی در کنار هم ساخته شده بودند و در آن سوی خیابان هم میخانه ای به چشم می خورد.بین بوداییان و مسیحیان ازدواج هم صورت می گیرد .مسلمانان این کشور اغلب در کار تجارت سنگهای قیمتی هستند بنابرین اکثرا پولدارند.نکته جالب در بین مسلمانان سریلانکا این است که اصلا در مورد آیین تشیع چیزی نمی دانند.فقط بعضی از آنها که در دبی یا امارات و بحرین کار کرده اند وقتی بشنوند که ایرانی هستی می پرسند آیا شما حسن حسین هستید؟بسیاری از سریلانکاییها مخصوصا خرج از پایتخت این کشور که کلمبو نام دارد کفش به پا نمی کنند و پابرهنه هستند.خودشان معتقد هستند که از زمین انرژی میگیرند.در معابد بودایی کفش پوشیدن ممنوع است.و باید پا برهنه به داخل معبد رفت.غذاهای سریلانک همانند غذاهای هند بسیا تند و فلفلی است و بسیا هم بد مزه چون آنان عادت دارند با روغن نارگیل آشپزی کنند که اصلا با ذائقه ما ایرانی ها جور نیست.و بوی بسیار وحشتناکی دارد.یک هفته اولی که درین کشور بودم فقط سیب زمینی سرخ کرده می خوردم و نزدیک بود از گرسنگی تلف شوم.مردمان سریلانکا سیاه پوست هستند و زنانشان همانند هندیها ساری می پوشند و مردانشان چیزی شبیه دامن به پا میکنند که به آن سارون می گویند.مردمانی بسیا مهمان نواز و صبور و دوست داشتنی .و چون درآمد این کشور از محل توریسم است به خارجی های بیشماری که از اقصی نقاط عالم برای دیدن این کشور می آیند بسیار احترام می گذارند.چیزی که شاید به نظر ما ایرانیها عجیب بیاید کوچکی شهرهای این کشور است مراکز عمده و توریستی آن از جمله کندی و نورلیا به اندازه شهرستانهای دوردست و کوچک ما هستند پایتخت مدرن و زیبای این کشور وسعتش تنها به اندازه ارومیه خودمان است.زیر ساختهای اقتصادی از جمله جاده ها بسیار ضعیف است و تولید برق آن بسیار محدود این کشور سی و دو یال درگیر جنگ داخلی بوده و گروه جدایی طلب آن که به ببرهای تامیل معروف بودند تنها پنج سال پیش سر به انقیاد دولت مرکزی نهادند.لوله کشی آب هم در سریلانکا بسیار محدود است.علیرغم این مسائل ظاهر کشورشان آراسته است خانه های زیبا با سقفهای شیروانی رنگی که هرکدام طرح و دیزاین مخصوص به خود را داراست.و دریاچه ای که در وسط بیشتر شهرهایشان وجود دارد و امکانات قایق سواری با قایقهای رنگی زیبا در اکثر شهرهایشان وجود دارد.سطح دستمزدها در سریلانکا بسیار پایین است به طوریکه یک معلم در آن کشور سی صدو پنجاه هزار تومان به پول ما حقوق می گیرد..کارگران با ماهی دویست هزار تومان کار می کنند .اما ثبات اقتصادی این کشور بسیار چشمگیر است و چون بوداییها گوشت قرمز مصرف نمی کنند.قیمت گوشت درین کشور تنها چهار هزار تومان است.اما سایر اقلام غذایی از ایرا گران تر است و اگر شما به یک رستوران لبنانی یا چینی در کلمبو بروید و هفتاد هزار تومان هزینه کنید مطمئن باشید گرسنه بر می گردید.اکثر سریلانکاییها لاغر اندام و کم خور هستند و این ویژگیشان هم زیاد با ذائقه ما ایرانی ها که خوب می خوریم سازگار نیست.اصولا چیزی به اسم تاکسی یا تاکسی تلفنی وجود ندارد سریلانکاییها از وسیله ای برای حمل مسافر استفاده می کنند که به آن تری ویل یا تک تک می گویند.چیزی شبیه متور که یک کابین فلزی رنگی دارد و احتمالا در فیلمهای هندی دیده باشید.تفاوتش با موتور درین است که دنده دارد.د ر مدارس سریلانکا به دو زبان انگلیسی و زبان بومی این کشور آموزش داده می شود برای همین مردم این کشور کوچک و بزرگ همه به انگلیسی تسلط دارند.بسیاری از معلمان این کشور کلاسهای خود را در طبیعت برگزار می کنند و شما دایما دانش آموزان این کشور را که اونیفورم سفید به تن دارند همه جا می بینید.شنبه ها هم دانش آموزان بودایی به همراه معلمانشان و مانکها که به روحانیون بودایی گفته می شود برای جمع آوری ائانه در طول جاده های این کشور حرکت میکنند.این اعانه برای کمک به دانش آموزان فقیر جمع آوری می شود.راستی در شهرهای مختلف این کشور همه جا در کنار آبشارها و رودخانه زنان و مردانی را می بینید که در هوای آزاد لنگی به خود بسته اند و حمام میکنند.دفعه اولی که این صحنه را دیدم نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورم.بیشتر سریلانکاییها وقتی میفهمند که ایرانی ها مسلمان هستند فکر می کنند ما عرب هستیم و ازین که مردهای ایرانی ریش ندارند و زنان ایرانی هم نقاب و روبنده بسیارتعجب می کنند.اما بیشتر آنها درباره ایرانی ها نظر مثبتی دارند و این به خار حضور دهها شرکت ایرانی است که درین کشور به کارهای عمرانی نظیر جاده سازی و سد سازی مشغول هستند..    
 
حسین پور
[ پنج‌شنبه 07 دی 1391 ] [ 17:35 ] [ tarikh76 ]

اولین روز کارشناسی ارشد

سال هشتاد و نه یک سال طلایی در زندگی من بود بازگشت دوباره به دانشگاه.روز یک مهرماه 89 وقتی وارد پردیس مرکزی دانشگاه تهران شدم یک بغل گل سرخ بر روی یک میز بزرگ در ورودی دانشگاه انتظار دانشجویان را می کشید .من هم یک شاخه گل به مناسبت اغاز سال تحصیلی هدیه گرفتم و یکسر رفتم سراغ اتق دکتر رحمانیان تا شاخه گل را به ایشان هدیه کنم.راستی دوستان دکتر رحمانیان را یادتان هست.یک بار که سر کلاس تاریخ تشیع خیلی سوال پیچش کردیم و سر به سرش گذاشتیم گفت که اساتید برای امدن به کلاسهای تاریخ اسلام قرعه کشی می کنند.و او هم بد شانس بوده و قرعه فال به نامش درآمده .بگذریم وقتی به دفترش رسیدم دل توی دلم نبود در زدم و وارد شدم یک استاد محجوب که سرش را پایین انداخته بود و در دنیای مطالعه غرق بود داخل اتاق نشسته بود یک آن گمان کردم خودش است.در برگه انتخاب واحد دانشگاه اسم دکتر رحمانیان برای درس فلسفه تاریخ ثبت شده بود و بر سر در این دفتری هم که من واردش شده بودم همین طور.قیافه اش را خوب به خاطر نمی آوردم به نظرم آمد لاغر شده و کمی پوستش تیره به نظر می آمد.با لبخند گفتم دکتر رحمانیان؟سرش را از روی کتاب بلند کرد و با خنده گفت میز ایشان آن طرف است من حضرتی هستم.وای عجب سوتیی.گفتم ببخشید دکتر من ایشان را تقریبا ده سال پیش دیده ام ولی به نظرم می آید شما خیلی به هم شباهت دارید.دکتر حضرتی با خنده گفت بله همه می گویند.دکتر رحمانیان در دفتر حضور نداشت و چند دقیه بعد اولین کلاس فوق لیسانس که من که با خود ایشان بود شروع می شد.همانطور گل به دست به سمت تالار باستانی پاریزی رفتم و دقایقی بعد اقای دکتر تشریف آودند.بله خودش بود اگر سفید شدن موهای سرش را در نظر نمی گرفتی تغییر چندانی نکرده بود حالا دیگر یک استاد تمام عیار بود و چیزی که در کلاسش همیشه مایه تعجب بود این بود که علیرغم اینکه حضور و غیاب نمی کرد اما همیشه سی چهل نفری در کلاسش حضور داشتند.این تعداد برای یک کلاس فوق لیسانس کمی زیاد است اما به زودی این معما هم برایم حل شد جان به در بردن از کلاس فلسفه تاریخ به این راحتی ها نبود و استاد نمره بده نبود.در همان جلسه اول اشتباه کشنده ای مرتکب شدم و در حین معرفی خودم گفتم که قبلا دانشجوی ایشان بوده ام و به فلسفه هم خیلی علاقمندم.متاسفانه استاد هرگز این جمله مرا فراموش نکرد.نامم هم به خاطرش ماند و هر جلسه هرچه سوال سخت داشت از من بیچاره می پرسید و من هم در جواب می ماندم و ضایع می شدم.ونتیجه این آشنایی در نهایت یک نمره ناپلئونی در درس فلسفه تاریخ بود .علیرغم زحمت زیاد و وقت فراوانی که برای این درس گذاشتم.آن شاخه گل هم اخر سر رسید به دکتر باستانی پاریزی چون بعد از کلاس یادم رفت گل را به دکتر رحمانیان بدهم و در راه رفتن به کتابخانه گروه ایشان را دیدم و روزهایی که در تبریز ایشان به دیدار اساتید ما می آمدند در خاطرم زنده شد....

حسین پور

[ چهارشنبه 06 دی 1391 ] [ 09:01 ] [ tarikh76 ]

خاطره من از آقای سلیمانزاده

همه می دونیم که آقای سلیمانزاده یکی از درسخوانهای کلاس بود و شاید بعد از آقای خبازی در کلاس بیشتر از همه او مطالعه می کرد و خودش هم همیشه گله داشت که استادان در مورد تصحیح اوراق امتحانی او بی انصافی می کنند و حق او ضایع می گردد .


اون روزی که من تصمیم گرفتم به جای استاد صادقی نمرات الکی بنویسم و در دیوار دانشکده بزنم به آقای سلیمانزاده 19 داده بودم بعد از دیدن نمرات ، من و آقای سلیمانزاده که با هم خوابگاه می رفتیم آقای سلیمانزاده به من گفت : این اولین بار است که ورقه مرا درست تصحیح کرده اند و نمره واقعی مرا داده اند من هم که می دانستم این نمرات واقعی نیست از یک طرف یک خنده جالبی تو وجودم بود که نمی تونستم رو کنم و از یک طرف جگرم داشت پاره پاره می شد و از ته دلم دعا می کردم خدایا کاری بکن فقط این سلیمانزاده نمره واقعی اش همون 19 باشه . خدا را شکر سلیمانزاده نمره اون درسش فکر کنم همون 19 یا 18 شد ولی از بقیه بچه ها معذرت می خوام که بعضی هاشون خیلی عصبانی شده بودند علی الخصوص خانم رسق قزلباش که کلی نفرینم کرد . 

موسوی

[ سه‌شنبه 05 دی 1391 ] [ 16:58 ] [ tarikh76 ]

قرة العین کیست ؟

فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی ملقب به زکیه یا ام‌سلمه و مشهور به طاهره و قُرةالعَین (زادهٔ ۱۲۳۰، ۱۲۳۱ یا ۱۲۳۳ قمری - درگذشتهٔ ۱۲۶۸ قمری) شاعرایرانی، از اولین مریدان سید علی‌محمد باب[۱] و از رهبران جنبش باب بوده‌است.[۲]

پدر و مادرش هر دو مسلمان و مجتهد بودند. وی همانند یکی از عموهایش ابتدا به شیخیه گرایش پیدا کرد و برای مدتی رهبری بخشی از شیخیه در کربلا و عراق را به دست گرفت. با علنی شدن دعوت سید علی‌محمد باب، طاهره به وی گروید و بدون آنکه موفق شود تا پایان عمر او را از نزدیک ببیند، در زمره نزدیک‌ترین یاران او درآمد. او نخستین زن بابی بود که روبنده از صورت برگرفت و اعلام نمود که با آمدن آیین بیانی، احکام اسلام ملغی شده‌است.

او به اتّهام دست داشتن در قتل عموی بزرگش محمدتقی برغانی معروف به «شهید ثالث» بازداشت شد و سه سال بعد، مدتی پس از ترور نافرجام ناصرالدین‌شاه و همزمان با بسیاری از بابیان دیگر، در تهران به جرم فساد فی‌الارض اعدام شد. او اولین زنی بود که به این اتهام اعدام شد.

از طاهره اشعاری باقی مانده‌است که بر سر انتساب پاره‌ای از این اشعار به وی اختلاف نظر وجود دارد. از سویی طاهره تفسیری انقلابی از بابی‌گری ارائه کرد که موجب جدایی در جامعه بابی‌ها در ایران و عراق گردید ولی از سوی دیگر همین تفسیر باعث پیوند موعودگرایی با مفهوم باب شد. طاهره برترین شخصیت زن در آیین بیانی و سومین و شناخته‌شده‌ترین شخصیت زن در آئین بهایی است. برخی نویسندگان معاصر او را فعالی فمینیستی معرفی می‌کنند. اما دیدگاه مقابلی، تفسیر فمنیستی از اقدامات طاهره را رد می‌کند و کارهایی مانند برداشتن روبنده در واقعه بدشت را بیشتر نمادی از الغای شریعت اسلام و اعلام شریعتی نو به رهبری سید علی‌محمد باب می‌داند.

1.حكم نسخ اسلام و اظهار آن

فرمان نسخ دين و دوران فترت (يعني زمان رهايي از احكام و قوانين شريعت) را در اصل و به طور موردي ميتوان به خود رهبر بابيه نسبت داد. زماني كه در تفسير سوره يوسف خطاب به قرة العين عبارتي نوشت كه ترجمه آن چنن است:
اي قرة العين! به زنان اجازه داده شده كه همانند حوريه بهشتي لباس‌هاي حرير بپوشند و خود را بيارايند و به صورت حوران بهشتي ازخانه هايشان بيرون آيند و ميان مردان بيرون و بدون حجاب بر صندلي‌ها بنشينند و… (باب، بي‌تا: ص32- 33).
اما در حادثه مشهور و مورد قبول بابيان و بهائيان يعني واقعه روستاي بدشت در حوالي شاهرود، كه با رهبري قرة العين و همكاري و زمينه سازي حسينعلي (بهاء) و محمد علي بارفروش شكل گرفت، او نسخ شريعت اسلام را اعلام و اظهار كرد و اين بناي نافرجام دين سوزي و خرافه باوري را براي بابيان و پس از آن بهائيان در حوزه اعتقادات فكري شان به يادگار گذاشت. در حالي كه تا قبل از اين مطالب در همان بدشت هم كه حدود 82 نفر از بابيان به منظور چگونگي نجات و خلاصي نقطه اولي (باب) از حبس و بحث در تكاليف ديني و اين كه آيا فروعات اسلامي تغيير خواهد كرد يا نه، جمع شده بودند! (زاهد، همان: ص184) به پيشنمازي ميرزا حسينعلي نماز خوانده مي‌شد.
قرة العين بعد از جلسات شبانه روزي خصوصي ميان اين سه رهبر، در نهايت، وسيله يا رهبر اين تحول فكري عجيب شد. آن روز، او سر برهنه با لباس فاخر و آرايش، ابتدا در پشت پرده‌اي نشست و گفت:
…‌اي اصحاب! اين روزگار، از ايام فترت شمرده مي‌شود. امروز تكاليف شرعيه يكباره ساقط است و اين صوم و صلاه كاري بيهوده است. آن گاه كه ميرزا علي محمد باب اقاليم سبعه را فرو گيرد و اديان مختلف را يكي كند، تازه شريعتي خواهد آورد و قرآن خويش را در ميان امت وديعتي خواهد نهاد. هر تكليفي كه از نو بياورد بر خلق روي زمين واجب خواهد گشت. پس زحمت بيهوده بر خويش روا مداريد و زنان خود را در مضاجعت طريق مشاركت بسپاريد و در اموال يكديگر شريك و سهيم باشيد كه در اين امور شما را عقاب و عذابي نخواهد بود (نجفي، همان: ص524).


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 05 دی 1391 ] [ 11:54 ] [ tarikh76 ]

ظرفیت مسلمانی

ا تشکر از دوست خوبم اقای رافعی که این مطلب زیبا رو برام میل کرده بود. کاریکاتور موهن به پیامبر اسلام در نشریه ایتالیایی را به یاد دارید مسلمانان خشمگینی که پرچم ایتالیا را بارها به آتش کشیدند .شکستند و پاره کردند و غریدند و بر سر وسینه کوفتند.در ان وانفسا در تهران یک جانباز ایرانی کار جالبی کرد او روبه روی سفارت ایتالیا سکویی گذاشت و هنر نقاشی و رنگ و بومش را نیز با خود برد می توانست پرچم به اتش کشیده شده ایتالیا یا هرچیز دیگری را که نماد نفرت و عصبانیت بود نقاشی کند اما او چهره زیبا و ارام حضرت مریم را به تصویر کشید تا ظرفیت مسلمان بودن را به دنیا نشان دهد.

حسین پور

[ سه‌شنبه 05 دی 1391 ] [ 10:31 ] [ tarikh76 ]

آیا قدرت با خود غم می آورد ؟

اولین باری که نام اوریانا فالاچی را بر جلد یک کتاب دیدم زمانی بود که ابرای اولین بار پس از آشنایی با همسرم کتابی از او هدیه می گرفتم اسم کتاب یک مرد بود و به شیوه ژورنالیستی همان روشی که فالاچی در همه نوشته هایش دارد نوشته شده بود.موضوع کتاب هم جریان عشق واقعی نویسنده به یک چریک کمونیست یونانی بود و شرح مبارزات این چریک با حکومت دیکتاتوری یونان.اما انچه بعدها فهمیدم این بود که فالاچی شهرت جهانی اش را مدیون کتاب دیگری است با نام مصاحبه با تاریخ که درین کتاب با بیشتر دیکتاتورهای قرن بیستم مصاحبه کرده است.از جمله با محمد رضا پهلوی و جالب است که این مصاحبه را من همین تازگی ها خواندم و باز جالب است که آنچه درین مصاحبه نظرم را جلب کرد این بود که فالاچی به اصرار از پهلوی دوم می پرسد که چرا همیشه چهره اش غمگین است و در پاسخ می شنود که این یک غم عرفانی است چرا که من به عنوان یک انسان و یا یک شاه همه چیز داشته ام.حالا چرا این نکته توجه مرا جلب کرد ؟ همین چند وقت پیش در سفرنامه ارنست اورسل مردی که در دوران ناصرالدین شاه به ایران می آید خواندم که او نیز راجع به ناصرالدین شاه همین را می گوید غمی دائمی که در چهره ناصرالدین شاه لانه کرده است وقتی اورسل از درباریان علت را جویا می شود پاسخ می شنود که پس از مرگ امیر کبیر کسی لبخند به صورت شاه ندیده است.در بازدیدی هم که از کاخ گلستان کاخی که از صفویان به قاجارها و از قاجارها به پهلوی ها ارث رسی داشتم دستان معجزه گر سازنده مجسمه مومی ناصرالدین شاه این اندوه را به صراحت در چهره او نشان می دهد. چند روزی است این سوال در ذهنم نقش بسته آیا پادشاهان غمگینند؟اگر سرزمین پادشاهی سرزمین شادی نیست ،شادی را در کجا باید جست ؟ آیا قدرت با خود غم و اندوه به همراه می آورد؟ یا شاید هم وقتی همه چیز داری دیگر به دست آوردن چیزی شادت نمیکند؟آیا شادی همانطور که لئو تولستوی می گوید فقط در نزد پایین ترین و بی خبر ترین قشر اجتماع وجود دارد؟از دوستان عزیزم میخواهم نظر خود را درین باره بنویسند.

حسین پور

[ سه‌شنبه 05 دی 1391 ] [ 10:29 ] [ tarikh76 ]

مرکز اسناد و آقای سلیمان زاده

دیدار با یک یار قدیمی یک روز گرفته زمستانی که گمان میکنی نه کسی را می شناسی و نه کسی تورا می شناسد و سرگرم ورق زدن اوراقی هستی که قرار است بخشی از پایان نامه ات باشد ناگهان یک نفر نامت را صدا می زند با تعجب برمیگردی و می پرسی ببخشی با من بودید .ان شخص هم با لبخندی که درآن آشنایی موج می زند می پرسد مگر شما خانم.....نیستید.شما هم ضمن اینکه در زوایای تاریک ذهن دنبال ردپایی از آشنایی میگردید می گویید چرا ولی به جا نمی آرم.یکباره نام تبریز و کلاس تاریخ 76 شما را به دوازده سال پیش آخرین سالتحصیل در تبریز می برد بله امروز در مرکز اسناد و کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بسیار اتفاقی اقای سلیمانزاده را ملاقات کردم.خیلی تغییر کرده هم ظاهرش و هم نگاهش به زندگی قیافه یک مرد کامل و جا افتاده را پیدا کرده و شخصیت یک دکترای تاریخ را.کماکان مجرد است حدود یک ساعت با یکدیگر از هر دری سخن گفتیم دوازده سال گذشته اما حرفهای مشترکی که ما بچه های تاریخ هفتاد وشش را به هم وصل می کند از ردپای گذر زمان در امان مانده اند.

(حسین پور)

[ یکشنبه 03 دی 1391 ] [ 18:20 ] [ tarikh76 ]

حکایت من و تو و او

حکایـت جـاری مـن، تـو، او حکایـت جـاری مـن، تـو، او

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا !

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
 

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

-


ادامه مطلب
[ شنبه 02 دی 1391 ] [ 06:34 ] [ tarikh76 ]

اخرین یلدای تبریز

سلام لیلا جان حضور تو در این جمع و اقعا خوشحالم میکنه . متن و شعری که نوشتی محشره . مثل بقیه متنها و شعر هات. یاد شبهای پر خاطره یلدا در خوابگاه افتادم . به خصوص آخرین شب یلدا که بعد از کلی جشن و شادی به یکباره یادمان افتاد که آخرین یلدای در کنار هم بودنمان است . هق هق گریه هایمان را هیچ وقت فراموش نمی کنم. بعضی از دوستان همون شب ودر همان حال ناراحتی نامردی کرده و در دفتر خاطراتم لحظه های غم انگیز ی را ثبت کرده اند که هنوز هم وقتی به اون صفحات می رسم جرات خواندنش را ندارم .
اگر می دانستیم که بعد از حدود دوازده سال در شب یلدا و در دنیای مجازی و وبلاگی می توانیم وجو د همدیگر را در کنار هم احساس کنیم .آن اندازه غمگین نمیشدیم . خوشحالم و برای تمام همکلاسی های عزیز آرزوی عمری طولانی به اندازه صد شب یلدا دارم.
 

(لاله عرفانی)

[ پنج‌شنبه 30 آذر 1391 ] [ 12:34 ] [ tarikh76 ]

به یاد یلدا های خوابگاه در تبریز( یادداشت های خانم لیلا صالحی)

شبهای پر از چراغ تبریز از فراز خوابگاه ،

وقلب یلدا که در لبخند هایمان می تپید،دلهره های مبهم و ناپیدای عشق که گاه و بیگاه مهمان شادیهای دوردستمان میشد،

و بارانی از فرشته که در روانهای کودکانه مان مترنم بود،

لبخندهای بی فلسفه و دور از درد و دستهایی که انگار برای همیشه در هم قفل شده بودند....

آیا در انتظار کدام سپیده بودیم؟ کاش یلداهای تبریز را پیوندی با این چنین سپیده ای نبود...

ای کاش از آن پس هرگز سپیده ای نبود...

دستی از قلبم به گذشته باز میگردد،گذشته ای که در چشمهایمان نبوت دریاها بود،و لبخندها به سپیده پل می زد ند

انگار دستهایمان را در باران آن یلداها فراموش کردیم

یلداهایی فراتر از آنچه میخواندیم ،فراتر از تاریخ ....

اینک دیگر فرصتی نیست ....دستانم همچون دو ساقه ی خشک و چهره ام که در من آوار شده و اکنون...

این غم آهنگ یلدایی و مزین به یاد اختران شبهای تبریز ، برای تو ...ای هم قطار پر از یلدای من

در خونم صعود کن

 هم قطار وامانده از آن یلداها....

جا مانده از سپیده هایی که شاید اگر بودند ... تاریخ می بودند آیا شب یلدا به خیر ؟

ویا باز هم شب و شهادت سپیده ؟

کاش دیگر سپیده ای نبود....

 (لیلا صالحی)

[ چهارشنبه 29 آذر 1391 ] [ 23:28 ] [ tarikh76 ]
صفحه قبل1...1011121314...20صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران